تبلیغات
دیدبان شیعه- بدعت وشیعیان - رفتن امام محمد باقر علیه السلام بشام و اتفاقاتی كه در آنجا صورت گرفت

یك سال هشام بن عبد الملك براى حج بمكه رفت در همان سال حضرت باقر و پسرش حضرت صادق نیز بمكه رفتند.

حضرت صادق (ع) در یك سخنرانى فرمود ستایش خداى را كه محمد را بحقیقت بمقام نبوت برانگیخت و ما را بوسیله او امتیاز بخشید ما برگزیده خدا در میان مردم و نخبه بندگان و خلفاء او هستیم سعادتمند كسى است كه از ما پیروى كند و شقى كسى است كه مخالف و دشمن ما باشد.

مسلمه برادر هشام این جریان را باو رسانید ولى هشام كارى نكرد تا بشام برگشت و ما بمدینه رفتیم. پیكى از شام فرستاد و بفرماندار مدینه دستور داد پدرم و مرا بشام بفرستد فرماندار ما را بشام فرستاد.

 

سید بن طاوس در كتاب امان الاخطار ص 52 نقل میكند از كتاب دلائل الائمه محمد بن جریر طبرى شیعه از معجزات حضرت باقر علیه السلام از حضرت صادق.

وقتى وارد شام شدیم تا سه روز اجازه ورود نداد در روز چهارم اجازه داد وقتى بدر بارگاه آمدیم هشام روى تخت نشسته بود سران سپاه و شخصیتهاى دربارش همه بر سر پا غرق در سلاح در دو طرف ایستاده بودند.

هدف گذاشته بودند و بزرگان بنى امیه مشغول مسابقه تیراندازى بودند پدرم جلو و من از پشت سر ایشان وارد شدیم. هشام گفت ابا محمد با بزرگان خویشاوند خود تیراندازى كن.

پدرم گفت من پیر شده‏ام و موقع تیر اندازیم گذشته مرا معاف دار. گفت بحق خدائى كه ما را بدین خود و به پیامبرش امتیاز بخشیده ممكن نیست. در این موقع اشاره بیكى از شخصیتهاى بنى امیه نموده گفت كمانت را بایشان بده.

پدرم بعد از این اجبار كمان او را گرفت و یك تیر در چله كمان نهاد وسط هدف را نشان گرفت چنان زد كه تیر در نقطه وسط هدف جاى گرفت تیر دوم را كه زد بوسط چوب تیر اول قرار گرفته آن را شكافت تا آهن سر تیر نه تیر پشت سر هم بهدف زد كه تیر قبلى را شكافت و در یك دیگر داخل شد.

هشام چنان باضطراب افتاد كه خود را نمیتوانست نگه دارد گفت خوب زدى تو بهترین تیرانداز عرب و عجم هستى چطور میگفتى پیرشده‏اى باز از گفته خود پشیمان شد.

هشام در مدت حكومت خود هیچ كس را با كنیه‏ «1» جز پدرم مخاطب قرار نداده بود و نداد چنان آشفته بود كه تصمیم حمله داشت سر بزیر انداخت و شروع بفكر كرد من و پدرم روبرویش ایستاده بودیم.

مدتى كه ایستادیم پدرم خشمگین شد و هر وقت خشمگین میشد بآسمان نگاه میكرد نگاه خشم آلودى كه آثار آن در چهره‏اش آشكارا دیده میشد.هشام كه متوجه این جریان شد. صدا زد نزد من بیا محمد! پدرم بالاى تخت رفت من نیز از پى ایشان رفتم همین كه بنزدیك او رسید هشام از جاى حركت نموده او را در بغل گرفت و نشاند طرف راستش مرا نیز در بغل گرفته طرف راست پدرم نشاند.

رو بپدرم نموده گفت یا محمد تا وقتى مانند شما در میان قریش باشد سیادت بر عرب و عجم دارند احسن! از كجا این تیر اندازى را آموخته‏اى چقدر وقت صرف آموختن آن نمودى؟! پدرم گفت میدانى كه اهل مدینه تیراندازى میكنند من نیز در كوچكى تیر اندازى كرده‏ام ولى بعد ترك كردم چون امیر المؤمنین از من خواست باز یاد از آن روزها كردم. هشام گفت از وقتى بعقل آمده‏ام چنین تیر اندازى ندیده‏ام. گمان نمیكنم كسى روى زمین بتواند چنین بزند آیا فرزند شما

______________________________
(1) كنیه اسمهائى است كه اول آن اب یا ام داشته باشد اشخاص را از نظر احترام بكنیه صدا میزنند.


جعفر نیز میتواند همین طور تیراندازى كند؟ فرمود ما از اجدادمان كمال و تمام امتیازاتى كه در این آیه خدا نازل نموده‏ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً بارث برده‏ایم جهان خالى از حجتى كه قدرت بر انجام امور شگفت انگیز داشته باشد نیست چنان قدرتى بغیر ما خانواده داده نشده.

حضرت صادق فرمود هشام وقتى این سخنان را از پدرم شنید چشم راست او برگشت و صورتش قرمز شد. این برگشتن چشم و قرمزى صورت علامت خشم او بود قدرى سر بزیر انداخت. سپس سر بلند نموده گفت مگر من و شما هر دو از فرزندان عبد مناف نیستیم مگر داراى یك نژاد نیستیم؟ پدرم فرمود چرا ما نیز از همان نژادیم ولى خداوند از خزانه غیب خود بما امتیازهایى داده كه بهیچ كس نداده.

هشام گفت مگر خداوند محمد (ص) را از نژاد عبد مناف براى همه مردم سیاه و سفید و قرمز نفرستاد. از كجا شما بارث مقامى را بردید كه بدیگرى داده نشد پیامبر براى همه مردم فرستاده شده این آیه قرآن نیز میفرماید میراث آسمان و زمین از خداست‏ وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ از كجا بشما این علم رسید با اینكه بعد از پیامبر ما پیامبرى نیست و نه شما پیامبرید؟

پدرم فرمود از فرموده‏اى خداى بزرگ به پیامبرش در این آیه: لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ «1» آن كسى كه نباید براى دیگران زبان بگشاید خدا باو امر میكند كه بما این امتیاز را بدهد و دیگران محروم باشند بهمین جهت تنها با على بگفتگوى سرى پرداخت و خداوند این آیه را نازل نمود وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ «2».

پیامبر در میان اصحاب فرمود از خدا درخواست كردم كه آن گوش تو باشد على جان.

بهمین جهت على بن ابى طالب صلوات اللَّه علیه در كوفه گفت برایم پیامبر هزار در از علم گشود كه از هر در هزار در دیگر باز میشد امتیازاتى‏

______________________________
(1) قیامت آیه 16 زبان خود را مگشا كه عجله كنى.

(2) الحاقه 12 حفظ میكند آن اسرار را گوش شنوا.


پیامبر اكرم بعلى داد از خزانه اسرار همان طور كه شما به محبوبترین شخص در نزد خود امتیازى میدهید.

آنچنان كه خدا پیامبر را ممتاز گردانید پیامبر اكرم نیز برادر خود على را امتیاز بخشید آن نیرو و قدرتها از را راه ارث بما رسید بدون اینكه حتى سایر بستگان ما شریك باشند.

هشام گفت على ادعاى علم غیب میكرد با اینكه خداوند هیچ كس را بر غیب مطلع نكرده از كجا چنین ادعائى میكرد. فرمود خداوند بزرگ نوشته‏اى براى پیامبر فرستاد كه در آن تمام اسرار گذشته و آینده تا روز قیامت بود چنانچه این آیه شاهد است‏ وَ نَزَّلْنا عَلَیْكَ الْكِتابَ تِبْیاناً لِكُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِینَ‏ «1» و در این آیه دیگر وَ كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏ «2» و در این آیه‏ ما فَرَّطْنا فِی الْكِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ «3» خداوند به پیامبرش وحى كرد كه تمام اسرار را با على در میان گذارد دستور داد بعد از او قرآن را جمع كند غسل و كفن و سایر كارهاى دفن او را خودش انجام دهد. باصحاب خود فرمود حرام است بر خانواده و اصحابم كه نگاه بعورت من كنند مگر برادرم على او از من و من از اویم سود من از او و سود او از من و زیان او و من همین طور است او پرداخت‏كننده قرض من و انجام دهنده‏ى تعهدات من است.

و فرمود باصحاب كه على بن ابى طالب بر تاویل قرآن جنگ خواهد كرد همان طورى كه من در تنزیل آن جنگ نمودم هیچ كس جز على وارد بر تمام تاویل قرآن نبود بهمین جهت پیامبر فرمود بهترین داور شما على است منظورش این بود كه او فقط داور است و عمر بن خطاب گفت (لو لا على لهلك عمر) اگر على‏

______________________________
(1) نحل آیه 89 براى تو فرستادیم كتابى را كه تفصیل هر چیز در آن هست هدایت و رحمت و بشارت براى مؤمنین است.

(2) یس 12

(3) انعام 38 هیچ چیز را در كتاب فرو گذار نكردیم.

نبود عمر هلاك میشد عجب اینجاست كه عمر قبول دارد دیگران انكار میكنند.

هشام مدتى سر بزیر انداخت سپس سر برداشته گفت حاجت خود را بخواه فرمود زن و بچه‏ام را با آمدن خود بوحشت انداختم. هشام گفت خداوند وحشت آنها را با برگشتن شما از بین میبرد همین امروز حركت كن. پدرم او را در بغل گرفت و برایش دعا كرد من نیز كار پدرم را كردم با هم حركت كردیم و بیرون شدیم. (زندگانى امام سجاد(ع)و امام محمد باقر(ع)، ترجمه بحار الأنوار  217)

تاریخ : پنجشنبه 18 شهریور 1395 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : عشاق امام موسی کاظم علیه السلام | نظرات

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک