تبلیغات
دیدبان شیعه- بدعت وشیعیان - [احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام به حدیث غدیر در واقعه جمل‏]
احتجاج پنجم به حدیث غدیر، استشهادى است كه أمیر المؤمنین علیه السّلام در واقعه جنگ جمل با طلحه و زبیر كردند، چون آن دو تن نقض بیعت كردند و براى حبّ ریاست و إمارت مسلمین با همكارى عائشه: زن پیامبر كه ریاست لشگر را به عهده داشت، و با ترغیب و تحریض دو فرزندشان، محمّد بن طلحه و عبد اللّه بن زبیر كه هر دو آنها خواهرزاده عائشه بوده و عائشه خاله آنها بود، لشگرى أنبوه ترتیب داده و به بهانه خونخواهى عثمان، با دوازده هزار نفر به سمت بصره حركت كردند، و دست به قتل و كشتن زدند، و عثمان بن حنیف كه استاندار بصره از جانب أمیر المؤمنین علیه السّلام بود محاسنش را كندند و به زجرها شكنجه كردند و خواستند او را نیز بكشند، از ترس انتقام برادرش سهل بن حنیف كه در مدینه بود خوددارى كردند.

حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام در وقتى كه صفوف لشگریان در برابر هم ایستاده بودند و آماده جنگ بودند ابتداى به جنگ نكردند، بلكه أوّل طلحه و زبیر را جدا جدا خواستند و آنها در وسط میدان آمده و حضرت با یك یك از آنها إتمام حجّت كردند. شرح این داستان مفصّل و بسیار شنیدنى است. و لیكن ما در اینجا فقط براى استشهاد به حدیث غدیر در مقام احتجاج و مناشده، فقط به این قضیه اكتفامىی كنیم:

حافظ كبیر: أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه معروف به حاكم نیشابورى متوفّى در سنه 405 هجرى در «مستدرك» خود با سند متّصل خود از رفاعة بن أیاس ضبّى، از پدرش، از جدّش، روایت كرده است كه قال: كنّا مع علىّ یوم الجمل فبعث إلى طلحة بن عبید اللّه أن القنى. فأتاه طلحة، فقال: نشدتك اللّه هل سمعت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله یقول: من كنت مولاه فعلىّ مولاه. اللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه؟ قال: نعم: قال: فلم تقاتلنى؟! قال: لم أذكر: قال: فانصرف طلحة.[1] «جدّ رفاعة بن أیاس مى‏گوید: من با على در روز جمل بودیم، و على فرستاد به دنبال طلحه و پیام داد كه: مرا ملاقات كن. طلحه به نزد على آمد. على علیه السّلام گفت: من با سوگند به خدا از تو مى‏پرسم: آیا شنیدى كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى‏گفت: من كنت مولاه فعلىّ مولاه. اللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه؟! طلحه گفت: آرى! على علیه السّلام گفت: پس چرا با من جنگ مى‏كنى؟! طلحه گفت: به خاطر نداشتم! و بنابراین از كارزار منصرف شد (و یا اینكه از نزد حضرت برگشت).

و أخطب خطباى خوارزم، موفّق بن أحمد، با سند خود از حاكم نیشابورى: حافظ أبو عبد اللّه، عین این روایت را سندا و متنا آورده است، و در آخرش دارد: فانصرف طلحة و لم یردّ جوابا.[2] یعنى «طلحه از نزد على علیه السّلام برگشت و پاسخى به آنحضرت نداد».

و سبط ابن جوزى، بدین عبارت آورده است كه: و فى روایة أنّ علیّا علیه السّلام قال لطلحة: نشدتك اللّه! ألم تسمع رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلّم یقول: من كنت مولاه فعلىّ مولاه؟! فقال: بلى و اللّه. ثمّ انصرف عنه.[3] «و در روایتى چنین وارد است كه على علیه السّلام به طلحه گفت: من با سوگند به‏ خدا از تو مى‏ پرسم، آیا نشنیده‏اى كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى‏گفت: من كنت مولاه فعلىّ مولاه؟! طلحه گفت: سوگند به خدا آرى شنیده‏ام. و سپس از حضرت منصرف شد».

و این روایت را هیثمى از طریق بزّار[4] و ابن حجر عسقلانى از طریق نسائى‏[5] آورده‏اند.

و أبو الحسن على بن حسین مسعودى متوفّى در سنه 346 هجریه بدینطور آورده است كه چون مكالمه و احتجاج حضرت با زبیر تمام شد و زبیر برگشت، ثمّ نادى علىّ رضى اللّه عنه طلحة حین رجع الزّبیر: یا أبا محمّد! ما الّذى أخرجك؟! قال: الطّلب بدم عثمان! قال علىّ: قتل اللّه أولانا بدم عثمان. أما سمعت رسول اللّه یقول: اللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه؟ و أنت أوّل من بایعنى ثمّ نكثت، و قد قال اللّه عزّ و جلّ: «و من نكث فإنّما ینكث على نفسه»[6]؟ فقال: أستغفر اللّه. ثمّ رجع.[7] «و چون زبیر برگشت، على علیه السّلام طلحه را فرا خواند و صدا زد: اى أبا محمّد! چه باعث شده است كه خروج كردى؟! طلحه گفت: خوانخواهى عثمان. على علیه السّلام گفت: خداوند بكشد هر كدام از ما را كه در خون عثمان بیشتر سهیم بوده‏ایم. آیا نشنیدى كه رسول خدا مى‏گفت: خداوندا! تو ولایت آن كس را داشته باش كه او ولایت على را بر عهده گرفته است، و دشمن بدار آن كس را كه با على دشمنى كند؟ و تو أوّلین كسى هستى كه با من بیعت كردى و سپس بیعت خود را شكستى، و خداوند عزّ و جلّ مى‏فرماید: «پس كسیكه بیعت خود را بشكند او إقدام بر شكستن بر علیه نفس خود كرده است»؟ طلحه گفت: از خدا آمرزش‏ مى‏ طلبم. و سپس بازگشت».

و امّا احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام و بازگشت زبیر به نحو دیگرى است.

مسعودى چنین گوید: چون دو صفّ آراسته شد، على علیه السّلام بر روى بغله رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بدون سلاح و زره و كلاه خود نشسته و به میان دو صفّ آمد و ندا در داد: اى زبیر! به سوى من بیا. زبیر با تمام تجهیزات جنگى از شمشیر و خود و زره و غیرها به سوى على آمد.

و چون به عائشه گفتند: على زبیر را طلبیده و زبیر به سوى على رفت، گفت: واثكلك یا أسماء![8] «اى أسمآء! تو به عزاى زبیر نشستى! اى واى بر تو!» و چون به او گفتند: على بدون تجهیزات جنگى و با خلع سلاح آمده است، آرام گرفت. على و زبیر با یكدیگر معانقه كردند. آنگاه على علیه السّلام به او گفت: اى واى بر تو اى زبیر! باعث خروج تو چیست؟! زبیر گفت: خونخواهى عثمان! حضرت فرمود: خداوند بكشد هر كدام از ما را كه در ریختن خون او سهیم‏تریم! اى زبیر آیا به خاطر ندارى روزى را كه من رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را در بنى بیاضة ملاقات كردم و پیغمبر بر روى الاغش سوار بود و آنحضرت به من خندید و من نیز به او خندیدم، و تو با رسول خدا بودى و تو گفتى: یا رسول اللّه! ما یدع علىّ زهوه (اى رسول خدا! على دست از مزاح و باطل‏گوئى خود برنمى‏دارد)، و حضرت به تو فرمود: لیس به زهو (در علىّ باطل‏گوئى و سخن غیر حقّ نیست). آنگاه رسول خدا گفت: أتحبّه یا زبیر (اى زبیر! آیا تو على را دوست دارى؟) تو در پاسخ گفتى: آرى سوگند به خدا من او را دوست دارم! فقال لك: إنّك و اللّه ستقاتله و أنت له ظالم (آنگاه رسول خدا به تو گفت: سوگند به خداوند كه تو با او جنگ مى‏كنى در حالیكه تو نسبت به حقّ او ستم كرده‏اى)! زبیر گفت: از خدا آمرزش مى‏طلبم، سوگند به خدا اگر این داستانى را كه بیان كردى من به خاطر داشتم براى منازعه با تو بیرون نمى‏شدم! حضرت فرمود: إى زبیر! برگرد! زبیر گفت: الآن چگونه مى‏توانم برگردم و قد التقت حلقتا البطان‏[9] (امر مشكل شده و شدّت یافته است، دو صف آمده شده و با این جمعیّت فراهم آورده شده به دست ما، راه بازگشت نیست، این بازگشت، سوگند به خدا لكه ننگى است كه هیچگاه شسته نخواهد شد).

ادمه دارد......



[1] ( 1)-« مستدرك حاكم» ج 3، ص 371.

[2] ( 2)-« مناقب خوارزمى» طبع سنگى، ص 112، و طبع حروفى، ص 115.

[3] ( 3)-« تذكرة خواصّ الامّة» ص 42.

[4] ( 1)-« مجمع الزوائد و منبع الفوائد» ج 9، ص 107.

[5] ( 2)-« تهذیب التهذیب» ج 1، ص 391.

[6] ( 3)- آیه 10، از سوره 48: فتح: إنّ الّذین یبایعونك إنّما یبایعون الله، ید الله فوق أیدیهم فمن نكث فإنّما ینكث على نفسه و من أو فى بما عاهد علیه الله فسیؤتیه أجرا عظیما.

[7] ( 4)-« مروج الذّهب» طبع دار السّعادة، ج 2، ص 373، و طبع دار الاندلس، ص 364 و ص 365.

[8] ( 1)- أسمآء دختر أبو بكر و خواهر عائشه، زوجه زبیر بود.

[9] ( 1)- بطان، تسمه و كمربندى را گویند كه در زیر شكم اسب و قاطر مى‏بندند، و داراى دو حلقه است كه در زیر شكم بهم متّصل مى‏شود، و در صورتى كه این دو حلقه بهم نرسیده باشند حیوان مركب آماده براى سوارى و حركت نیست، و چون این دو حلقه بهم متصل شود آماده براى حركت است، و كار تمام شده و مدّت آن رسیده است. و این جمله التقت حلقتا البطان، مثالى است كه در عرب زده مى‏شود براى سر رسیدن كارهاى مهم و اشتداد امور.



تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : عشاق امام موسی کاظم علیه السلام | نظرات

  • paper | فارسی بوک | ماه موزیک